تبليغاتX
MARYAM
یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم

روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم

من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"

اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!

تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط مریم | 

دیدی چه زیبا غرورم را شکست ؟

و چه عاشقانه نیازهایم را لگدمال کرد !

شنیدی که چگونه بیصدا قلبم شکست؟

دیدی چه آسان از وفاداریم گذشت ؟

چه آرام ازاین طوفان گذشت!

مرا به که فروخت ؟

به ارزَنی ، به ارزانی !

اینگونه بود رمز اشک بی پناهم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط مریم | 
هی فلانی می دانی ؟ می گويند رسم زندگی چنين است...

می آيند.... می مانند.... عادت می دهند.... و می روند.

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی

راستی نگفتی رسم تو نيز چنين است؟.... مثل همه فلانی ها....؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مریم | 

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟  فقط ميگه : تو مال مني

 

 عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه : توي قلب من زندگي مي کني .

 

 عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه : باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

 

 عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه : هميشه با مني .

 

 عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه : دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط مریم | 

اول از همه بگم که این متن رو از وب دوستای خوبم شاهین و صدف برداشتم بهشون قول داده بودم بگم.

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط مریم | 
مرگ از زندگی پرسید : چرا من تلخم و تو شیرینی؟

زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط مریم | 

برای سال ها مينويسم ......

سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند .......

افسوس كه قصه ی مادربزرگ درست بود ......

هميشه يكی بود يكی نبود.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط مریم | 

یه روز عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قایم کردم اما نمی دونستم که یه روز برای اینکه اون رو پس بگیری قلبم رو می شکنی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط مریم | 

خدا به انسان 2 گوش و 2 چشم و 2 دست و 2 پا داد.اما میدونی چرا 1 قلب داد؟ چون میخواست تو دنبال دومیش باشی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط مریم | 

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويی بمير مي ميرم . . . . . . .

باورم نمی شد . . . . فقط برای يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . !

سالهاست که در تنهایی پژمرده ام . . . .کاش امتحانش نمی کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط مریم | 

براي مرگ خود يک بهانه ميخواهم ...

يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ...

از غمي که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست ..

بي تو بودنم هرگز! .. اگر بهانه اين باشد ..

من بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط مریم | 

مرا اينگونه باور کن...

 کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته..خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!

 نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط مریم | 

من نبردم از ياد

 لحظه ي زيبايي که تو من را به فراسوي نگاهت بردي 

ودر آن لحظه ي روييدن عشق من فقط غرق در آهنگ صدايت بودم

ولي افسوس که بردي از ياد قلب تنها وترک خورده ي من که فقط مال تو بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط مریم |